انجمن ضد زنان شلوغ حکایات و داستانها ی زیبا و پند آموز برای زنان و دختران آخرین مطالب
نويسندگان
زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"
مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشترالماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهتگفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟! " ... زن با صدای ملایمو خوشحالی بسیار : " بله عشقم..." مرد : "من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم ======================++++++++++++++++++++++++====================
مردي كه صبح هنگام خروج از خانه با همسرش بگو مگو كرده بود ، بعد از ساعتي خواست دل عيالش را بدست آورد به همين خاطر به همسرش زنگ زد و گفت: سلام عزيزم ظهر نهار چي داريم .
همسرش كه هنوز ناراحت بود گفت: كوفت، زهر مار.
مرد با خونسردي گفت: مي خواستم بگم من ظهر خونه نمي يام خودت بخور . موضوعات پیوندهای روزانه
پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |