انجمن ضد زنان شلوغ حکایات و داستانها ی زیبا و پند آموز برای زنان و دختران آخرین مطالب
نويسندگان
حسادت زنان و روایتی از دانیال نبی دو نفر با هم دوست بودند، كه يكى از آن دو هنگام وفاتش به ديگرى گفت: من از دنيا مى روم ولى دختر صغيرى دارم كه فكرم را ناراحت ساخته است، او را به تو مى سپارم كه خوب از وى مراقبت نموده، و تربيت نمايى
دختر در خانه دوست پدرش بزرگ شد، و به جمال و زيبائى رسيد... زن آن مرد از جمال و كمال دختر به وحشت افتاده، و لذا روزى كه شوهرش به مسافرت رفته بود، زنان همسايه ها را با خود هم آهنگ ساخت، و با انگشتش به كمك زنان همسايه، بكارت آن دختر بيچاره را كه در اختيار وى به امانت گذاشته بود، زايل كرد!! و چون شوهرش از سفر برگشت، با يك برنامه ريزى حساب شده دختر را به خلاف عفت متهم ساخته، و همان زنان را به عنوان شهود معرفى نمود قضيه به خليفه زمان عمر بن خطاب كشيده شد، و او از داورى عاجز مانده و از على عليه السلام كمك خواست، حضرت على عليه السلام نيز در مسند قضاوت نشسته، و از زن شاهد و بينه طلب كرد و زن نيز همان همسايه ها را به عنوان شاهد در تأييد اتهامش معرفى نمود علی علیه السلام در اين هنگام شمشيرش را از نيام كشيد و روبروى خود قرار داد، و سپس هر يك از زنان را جداگانه در اتاقى بازداشت نموده، و شروع به محاكمه فرموده، و ابتدا از زن همان مرد پرسيد حقيقت را بگويد، ولى وى از سخنان اولش عدول نكرد!! و به بازداشتگاه بازگشت سپس شاهد اول را آوردند، حضرت فرمود مرا مى شناسى؟ من على بن ابى طالب هستم، و اين شمشير من است، زن آن مرد سخنانى را گفت و رفت... تو اگر راست نگويى با اين شمشير خونت را جارى مى كنم ادامه مطلب ... موضوعات پیوندهای روزانه
پيوندها
|
||||||||||||||||||
![]() |